![]() |
![]() |
|
| در وصف تنهاییم از کجا آرم حروف وقتی که قلبم گرفتار است در خسوف |
|
معني جشمان تو سراغاز زندگي است
بگو از خود تا بدانم راز تو بگو از دلت گردش پرواز تو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:53 توسط محمد |
|
|
گریه مكن يارا شايد كه نصيب است اين بي پنا هی ده دستت به دستم دستي كه پاک است زهر ريايي گرجه نيست مالمان زاين كلبه رنگين پوچ دورنگی داريم خدايي كه داده دل شاكر هست !!؟ به زين قشنگی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط محمد |
|
|
درسكوتت پيداست كه توهم مثل من بي نوايي رنجیده به مثل من ز بی وفایی بيا رويم دست به دست دور زين كوجه خاكي بنويسيم در دل تاريك تو كتاب قصه اين سياهي تا بدانند كه چه سخت است راز این جدایی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:40 توسط محمد |
|
|
قصه اين دل راه زكوي تو نبرد ساقي نامه من نامه حق است راهش ندهند به هر باغي شكسته دلم را ميخراشانند هر كس گناه تو نیست در رنجاندن من اظهارهمه است به بي كناهي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:28 توسط محمد |
|
|
در شب چشمان من باز چیزی غریبی می کند ومرا باز در حیرانی حیرتش به گوشه
خلوت خویش می کشاند می روم وندانسته بر گوشه بستر می گزینم وبه غروب طولانی آفتاب خیره می شوم مبهوت وگم شده حال خویشم میخواهم چشمانم بر هم بزارم سنگینی عجیبی مرا به خود گرویده باغروب آفتاب دوباره نوری متمتایل به سبز پشتوانه خورشید آسمان قلبم را دگرگون می کند وناگه همه جا سبز میشود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:14 توسط محمد |
|
|
رفته اي ونگاهت همچنان چشمانم را می آزارد رفتی وقلب من همچنان زدوری تو باران اشکش می بارد ... بی صدا رفتی ولی در نگاه خسته من صدای عالم زدوریت می نالد... حال رسیدی به خانه تنهایی من ولی می بینی که دیر است چون مرگ در جسم من است که میبالد.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:31 توسط محمد |
|
|
ای دل گفتی که عاشقی را در تو نباشد دگـر یاد پس قصه چیست که دوباره دادی همه چیز بر باد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 15:55 توسط محمد |
|
|
ای که در چشمان بلبل می سرایی ناز خویش مباش مغرورو بدان که عــمر را نیست چـند صــــــباح بـیش ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:49 توسط محمد |
|
|
شیفتگی را دیده درکار نـیست عشق را در غرور در بار نیست
مهرورزان را فتنه در پندار نیست عشق رابهانه از هیچ یار نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:44 توسط محمد |
|
|
بازهم سلام میدانم این بار هم دیر کرده ام دوش که به این شــهر بـــرفـتم
بدانجا میخانه سرایی بود نا خواسته داخل شدم. هیاهویی بود و هـــر کس در سرای خویش میخواند ودم از عشق را هر کدام به نــــحوی به نمایـــش میگذارد. همه غرق در تمنا دل وخوشحل بودند مــرا هـــم در آن میان جایی پیدا شد. نشستم و به نظاره ایشان دل را کمی سیقل بخشـــیدم. که نـاگـه چشمان خسته ام مرا به چشمان خیره به خویش پیوند داد چــندان بدان یک لحظه توجه نکردم اما وقتی که نظر بردیده دوباره بنهادم دیدم که همی مرا با چشمانش دارد به رقص روزگار در می آورد گفتم ای دل نیست تورا در این غریبی که بدنبال حبیب گردی تو باید زین دیار بگذری ونگه را دوباره به جــمع میخانگان دوختم ولی دیدم که بازهم نگاهش مرا به بازی میگیرد گــم شـده نگاه او بودم که ناگه برخیزیدوبا اشاره چشمانش مرا به خلوت بخواند وقتی که بخودآمدم دیدم که دستم در دست اوست ودارد از خویش قصه سـرایی میکند ومیگوید من همچنان درسکوت خویش اورا همراهی میکنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 6:16 توسط محمد |
|
|
در این غربت نه یاری ونه خویشی بیـا دل که گـیریـم راه درویشـی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:55 توسط محمد |
|
|
ومرادرحیرت اعمالش چنین سردرگم مداوای دردهای بی پایان بی کسی رها ساخته است انتظار به قله رسیدن من پا برهنه را داغون کرده کرده ولی بازهم یاراز تو شکایتی نیست گر چه تویی باعث هرچیز جبروهجران تو را در آغوش خواهـم گرفت وسلام بی جوابـم را با خش خش برگـــهای درختــان باغ سر سبز عشق کامل می کنم ودید نگاهم را با ستــاره های آسمان به مدارا وا می دارم تاکه شاید تو را به رحـم آرد از دیدن روزگاردل من وگـر نیاورد رنجی نیست چون ازنصـیب غافله بی کسان من هم بی نصیب نخواهم شد
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 16:23 توسط محمد |
|
|
بازهم در تنهایی خویش نشسته ام صدای کوچه های غریبی اند که مرا آزار می دهند در آن جا هیاهویست عظیم که همه صدای قلب مرا می شکـند دراین هیاهواحساس من است که بمفت حراج گذاشته انداشکهایی بسیار گرم ازچشمانم جاری ایست محوطه را گرمایی سخت پوشانده است آتش افروخته شده بی تابم می کند. نی لبکی را بر می دارم و می سرایـــم.از غمی که مرادر نوشتن غرق کرده است اماعجز را بر بیانم حاکم گردانیده است.وهمیشه مرا در خلوتگاهان به تیر می بندد. واحساسم را به حقارت می کشاند بارها از او پرسیده ام .جوابم را در طوفان قلبم که مرا به زمین چون اسیری که بر قلبش آهن ذوب شده گذارن به نمایش دنیــا می گذارد اماازتحمل به درآمده ام ولب را بسته ام . آری همه این هیا هوهای غریب در کوچه های سینه من است . وبلاوایی که دراین کوچه هاست از دوران نیست. تاری ایست از تاران خودم که پودم را به تمسخر گرفته است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:39 توسط محمد |
|
|
زندگی را راه دور است اما نزدیک تر از دور نیست این کلبه بی سقف دنیارانوراست اماشبرنجورنیست آدمی گر چه آزاد است اما قید و بند بی زور نیست روزهای عمرصدسال راشوراست امامرگ راچشم کورنیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 19:22 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:4 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:35 توسط محمد |
|
|
کاش خواب دیشب حقیقت بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 10:28 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:26 توسط محمد |
|
|
سالهاست که دنبال تو می گردم غافـل از اینکه خـود گــم شده ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:40 توسط محمد |
|
|
آری من بودم غریب و گم شده راه خود خسته آری خسته کردار خود خسته ازبی کسی ازغم وفریاد خود کسم بود یک قلب او را هم که دلدار برد حالا به چه باشم خوش به قلبی که با دلدار مرد یا به کفن که اوهم مرا به خود نبرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 9:56 توسط محمد |
|
آری می دانم که می دانی حسرت قلبم درچیست ورویای زندگی من در چه محوطه ای می بالدو می دانم که می دانی هوای آسمان دلم بی رنگ شده است ودیگرپرنده ای در آن تکاپو نداردو...آری می دانم که از عطشـت به رنج من چشــمانم را می خواهی بارانی کنی آری از بغضی که درتوست هـم می دانم وبدان که از دانستنم اســت که به زندانـت گیرم اما من یک چیز را از تو بیش می دانم ... آخرش اگه دوست داشتین به انتها بروسنین یعنی بهم بگین نقاط نظرتون چیه اگه لطف کنین ممنون میشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:20 توسط محمد |
|
|
بدان گر از وجودت نمی دانســـتم وقلبـــت را نمی شناختم قصه حسرت قلب خود را به حصیر برگ های غـــریب در نمی اوردم آری چون از تو می دانم دیگر از غـزل حاشـــیه نمی نویسم وقصیده را خانه دل نمــی خوانــــــم ..چون خانه خویش را در وجود تو دیـده ام آری در چشمان تو حتی برای یک لحظه وبــدان درتمنای رسیدن به آن از تــــــکاپو باز نخواهم ایستاد واز تو هیچ در طمع نیستم چون من یک عاشقم.اما تو اعمــــالم را به هر چه توصیف می کنی آزادی اما بدان آنچه من الان بدنبالشم توآخر بـدان خواهی رســیدو آنروز است که مرا بجویی اما حــــیف...که آنروز شاید من روح به آسمــان کشیده ام آری آنروز خواهی دریافت که من در وصف چه بدنبال تو بوده ام گــر چه کلمه ای بیش نیست آن اما معنی دنیا را دارد...اما نه دیگر امروز آن را به لب نخواهم آوردتا خود بدانی حتی اگر در حسرتش بوی خاک را تجربه کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:34 توسط محمد |
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهار همیشه سبزعاشقی رابه امیدت درتنهازندان خزان عاشقان دل گیر کردم تا تو بدانی امــا حیف که تو نه بویی از خزان بردی ونه امیدی به بهارآشنایی ............. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:12 توسط محمد |
|
آری زندگی یک تجربه است ماورای هر چه از مسئـــــله است بودنش هر یک مرحله است مرگ آخرش جواب هر مسئله است
از دوستان خواهش میکنم اگه خواستن در مورد عکس و نوشته نظر بدهند ممنون می شوم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:33 توسط محمد |
|
|
ا ی ساقی برو برگوبدان عاشق وخسته دل ...بی دل و دلدار مردم
ولی بازهم به امیدت دراین قبر سر سپردم ای آفتاب هستی وجود عشق در زلال ترین وشفاف ترین گفته های عاشقانه توراقسم دادم تامبادا باگفته های شیـرنت مرا در دنیای عاشقی وابســته کنی وای مظــهرصــفا وصمیمیت بروجودت قســم خوردم که تا نبودن جام شوکران از زهر عاشقــی به کـس عشق نورزم ...اما حال در یافتم که عشق را نمی توان در یک کلمه<امدن> معنی کرد بلکه آری عشق همیشه بوده هست و خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:36 توسط محمد |
|
|
کاش ندیده بودم این دیار که عشقت بر دلم چنین میزند خوار مردم از غم وغصه ات یار پریشانحال وهمیشه گریانم وزار بگریم زفراغت این لحظه هربار نمیدانم چه بودم به حقت خطاکار که این چنینم جزاباشدبدین نار وزعشقت اسیر هرچه غم در این دار در غربت سرگردان بیگانه ونه هیچ جار بنالم گه به کوه وکوچه وگه به بازار آری زغمت منم رسوا وبس زار رحم کن وآ وباش در حقم فداکار بیا و مده بر دل بیش آزار بیا و باش چند لحظه برایم شفاکار که داده دوای دردم خدواند به دست تو ای یار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:6 توسط محمد |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم یا رب ساعدنی کما انت ساعد المساعدین والله الیوم محتاج لک . اکثر من ایام غیر ما ادری کیف اشرح لک حالی بصراحه ما شی شرح حقه و ما اقدر اشرحه . هی انت اعرف من مشکلتی مشکلتی مب شی اقدر اخافه بس... یا رب ما ادری شو اطلب یعنی بصراحه ما ادری طریقی کیف احسن فیا رب ساعدنی اللیله ابا اعرف یا ربی ارجوک ارجوک ساعدنی و خلینی فی طریقک انا انسان و ظالم لنفسی ادری انا غلطان بس بصراحه ما اقدر و احتاج لک ادعوک یا رب یا رب فاجبنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 21:26 توسط محمد |
|
|
به تو می گویم ای ساقی وصال هجر یاران برگویش چنین وجوابم آر" بدان که من خود غریب بوده ام.ودردنیای غریبی قرب به تو را تمنا می کرده ام اما گر چه در دل میدانستم در دنیای غریبی برایت صدایم عجیب خواهد بود اما خداوند می داند.....که چه شب هایی را با خیالت به طلوع غم انگیز بی پایان دیگری انتها داده ام وچه روزهایی را که در تمنایت به غروبهای حیرت آور حزین بسر رسانده ام وچه هزاران بار ازخودت در طلب آوردن گلی از بهار آشنایی بسر خورده ام وچه ایامی که بهار عشق را برایت به قلم تحریر در آورده ام اما تو همچنان با غرور سر کش و خنده زهرآگینت مرا به امیدی به فردای دیگر به آرامشی چند لحظه ای در خیالت گم می کرده ای وحال که می روی بس بگویم که من چه اشتباه دردیار تو بوده ام؟ آیا غریبی اســـت گناهم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:25 توسط محمد |
|
نبودم بی وفا اما به دستانش گرفـــــــــــــتار نمی دانم زغمش به روز نالم یا شب تــــار نمی دانم چه بر سینه زنم تیرزهرآلود یا خــــار که بر این دل همه گشتند جـــفاکـــار بگفتند غریـــــبه است که بر دل میزند خـــــــــار نگفتم آشنا کند گرفتارم بر خـــطه نــــــار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:36 توسط محمد |
|
|
آری من نوجوانی دل سوخته از دیار کیهانی ام خنده بر لب تا کس نداند راز تنهایی ام آری من خودم آسمان وهم سجده پیشانی ام آبادیی ســــبز اما غــرق در ویرانی ام بوصــف حـالتم گر تو دانی ای عــــزیز من کی ام نه غریب نه آشنا ونه از مرغان دیوانی ام پس عزیزا بگو در دیار عشق تو من کی ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:55 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
for you خلوت گاه من تنهاي تنها only music غريبه كلبه دوستي |
|
RSS
|